![]() |
![]() |
|
| فیلم ها و بازیگران مشهور |
|
بازدیدکنندگان عزیز
نظرات شما باعث دلگرمی من است لطفا برای شرکت در نظرسنجی های وبلاگ به پایین صفحه مراجعه کنید . امیدوارم لحظات خوب وخوشی در این وبلاگ سپری کنید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 2:7 توسط مازیار |
|
|
هانیبال (به انگلیسی: Hannibal) یکی از چندگانه فیلمهای مربوط به شخصیت هانیبال لکتر یک دکتر روانی میباشد که به قلم توماس هریس نوشته شده است این فیلم آمریکایی به کارگردانی ریدلی اسکات محصول سال ۲۰۰۰ است. این فیلم ادامه فیلم سکوت برهها میباشد.
داستانپس از موفقیت استارلینگ در پرونده بیل بوفالو و ارتفای کلاریس در کارش ، پرونده هانیبال لکتر که در قسمت قبل از تیمارستان فرار کرده را به او می سپارند. در میان جست و جو و تحقیق او طی یک درگیری بین افراد پلیس و باند قاچاقچیان یکی از افراد پلیس کشته میشود و اکثر قاچاقچیان هم کشته میشوند مسئولیت این پرونده با کلاریس استارلینگ(جولیان مور) بوده و این پرونده با نتیجه اش به نوعی رسوایی برای کلاریس بود. کلاریس مورد انتقاد افراد زیادی قرار گرفت مخصوصا شخصی به نام پاول کرندلر که با کلاریس خصومت داشت و به نوعی بالا دست او محسوب میشد. در این میان مردی ثروتمند به نام ماوسن ورگر می خواهد از دکتر لکتر به دلیل اینکه او را مجبور کرده تا پوست خودش را بکند انتقام بگیرد و کلاریس را به خانه خود دعوت میکند تا اطلاعاتی از دکتر لکتر به دست آور(در قسمت اول کلاریس با دکتر لکتر ارتباط داشته) دکتر لکتر هم در این مدت نشستهایی ادبی تشکیل میداده و برای مردم سخنرانی میکرده در میان شنوندگان ، شخصی به نام پازی در اطلاعیهای متوجه میشود که نام او جزو ده نفری است که اف بی آی در پی آنهاست و در صورت معرفی او ۲ ملیون ۵۰۰ هزار دلار میپردازند و اطلاعیهای هم از طرف ماوسن ورگر با پیشتهاد ۳ میلون دلاری می خواند پس از آن تصمیم میگرد دکتر لکتر را به ماوسن ورگر(مردی که پوست خودش را کنده بود)معرفی کند. توضیحاتدر فیلم پیشین (سکوت برهها) بازیگر نقش کلاریس استرینگ جودی فاستر بازیگر نامی سینما بود اما در این فیلم جولیان مور ایفاگر این نقش است
|
||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 19:49 توسط مازیار |
|
||||||||||||||||||||||
|
پلنگ صورتی ۲ فیلمی کمدی، محصول سال ۲۰۰۹ است. این فیلم قسمت دوم یک بازسازی از سری پلنگ صورتی به کارگردانی بلیک ادواردز است و یازدهمین فیلم از سری پلنگ صورتی محسوب میشود. همچنین این فیلم، دومین فیلم از این سری با بازی استیو مارتین در نقش بازرس کلوزو میباشد.
داستان فیلم
|
||||||||||||||||||
![]() پلنگ صورتی ۲ | |
| کارگردان(ان) | هارالد زوارت |
|---|---|
| تهیهکننده(ها) | رابرت سیموندز |
| بازیگران | استیو مارتین ژان رنو آلفرد مولینا امیلی مورتیمرز آیشواریا رای اندی گارسیا یوکی ماتسوزاکی جانی هلیدی لیلی تاملین جان کلیز جرمی آیرونز |
| مدت زمان | ۹۲ دقیقه |
| کشور | |
| فروش | $۷۵٬۸۷۱٬۰۳۲ |
| پس از | پلنگ صورتی |
|
ملاقات با فاکرها (به انگلیسی: Meet the Fockers) فیلمیست در ژانر کمدی محصول کشور آمریکا در سال ۲۰۰۴ با بازی رابرت دنیرو ، بن استیلر و داستین هافمن که این فیلم به کارگردانی جی روچ میباشد.این فیلم ادامه فیلم ملاقات با والدین میباشد. برنامههایی برای ساخت دنباله فیلم به نام فاکرهای کوچک وجود دارد.
|
||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 19:6 توسط مازیار |
|
||||||||||||||||||||||
|
ملاقات با والدین محصول سال ۲۰۰۰ به کارگردانی جی روچ است که بازیگران مطرحی چون رابرت دنیرو و بن استیلر در آن به ایفای نقش پرداختهاند.
داستان فیلماین فیلم کمدی دربارهٔ مردی است که به دیدار خانوادهٔ نامزدش میرود؛ در حالی که پدر نامزد او بدترین کابوس هر ملاقاتی است! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 19:4 توسط مازیار |
|
|
كاترين بيگلو: «اين لحظه خاص از زندگي را نميتوان تعريف كرد»
بهترين كارگردان جوايز اسكار 2010، لحظهي دريافت اين جايزه را غيرقابل توصيف دانست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 13:19 توسط مازیار |
|
|
آلفردو جیمز «آل» پاچینو، متولد ۲۵ آوریل ۱۹۴۰ هنرپیشه آمریکایی و از برندگان جایزه اسکار است. پاچینو در سال 1969 با بازي در فیلم« ناتالی و من» وارد سينما شد و دو سال پس از آن نیز ایفای نقشی در فيلم «وحشت در نیلی پارک» را پذیرفت. اما بازی در این دو فیلم او را راضی نکرد تا اینکه فرانسیس فورد کاپولا تصمیم به ساخت یکی از شاهکارهای تاریخ سینما یعنی فیلم «پدرخوانده» گرفت و نقش «مایکل کورلئونه» به او واگذار شد. سال 1992 براي بازي در فيلم «بوي خوش زن» برنده حايزه اسكار شد. هماكنون «شما جك را نميشناسيد» كه يك فيلم تلويزيوني به كارگرداني بري لوينسن است،با بازي آل پاچينو در نقش دكتر جك آماده نمايش است. درباره شمايل بازيگري آل پاچينو در طول چهار دهه فعاليتش چهار دهه، سه دوره، یک اسطوره شايد تلاش براي تقسيمبندي كردن كارنامه هنري پربار بازيگر بزرگي چون آل پاچينو، پوچ و بيمعنا بهنظر برسد. ولي با نگاهي كلي به چهار دهه حضور پرقدرت آل پاچينو در سطح اول سينماي جهان، ميتوان شاه نقشهاي بازيگري او را به سه دسته تقسيم كرد.
در اولين مرحله، كه نقشهاي دهه هفتاد او را دربر ميگيرد، پاچينو بهترين نقشآفرينيهايش را در قالب جواني به تصوير كشيده كه پاكي و معصوميت درونياش، در جوار جامعه يا محيطي بيرحم از بين ميرود. پرسوناي اين مرحله از دوران بازيگري پاچينو، در اولين فيلم مهمش، «وحشت در نيدل پارك» (جري شاتزبرگ، 1971) شكل گرفت. در اين فيلم، روند حركت پاچينو و كيتي وين به سمت اعتياد و نابودي، ميتوانست نمادي باشد از نابودي يك نسل و چه بسا يك جامعه. در «پدرخوانده» (فرانسيس فورد كاپولا، 1972) و «پدرخوانده 2» (كاپولا، 1974) پاچينو در نقش جواني ظاهر ميشود كه روند استحاله آمريكا را در سير حركت او از يك سرباز وفادار و برجسته به يك قاتل بيرحم، مشاهده ميكنيم. در «سرپيكو» (سيدني لومت، 1973) او نقش پليسي را دارد كه در برابر سيستم فاسد و رشوهگير مافوق خود ايستادگي ميكند و در نهايت تا پاي نابودي پيش ميرود. در «مترسك» (جري شاتزبرگ، 1973)، پاچينو جوانكي بود كه فشار وارده بر او در طول فيلم، او را از شرايط رواني طبيعي خارج ميكرد. در «بعدازظهر سگي» (سيدني لومت، 1975) داستان سرقت يك بانك، فرصتي است براي نمايش نابودي نسلي كه اوج جوانياش را در جنگلهاي ويتنام گذرانده بود و حالا توسط سيستم، همچون تفالهاي به دور انداخته ميشد. در دوره دو كه از انتهاي دهه 70 آغاز ميشود و طولانيترين (و به زعم نگارنده) پربارترين دوره بازيگري پاچينو به شمار ميآيد، او متخصص بازي در نقش آدمهاي بيپروايي بود كه در زندگي كاري و شخصيشان، به يك اندازه جسورند و بيتوجه به موانع پيش رو، حركت خودشان را ادامه ميدهند. در اين دوره، شخصيتهايي كه توسط پاچينو بازي ميشدند، به خاطر بيپروايي شان، داراي فرديت و تشخصي ميشدند كه آنها را از محيط اطرافشان متمايز ميساخت. «... و عدالت براي همه» (نورمن جويسن، 1979)، در بين فيلمهاي پاچينو، حالت بينابيني دارد و انگار پلي است كه به وسيله آن، آل پاچينو از مرحله اول بازيگرياش وارد دوره دوم شد. از يك طرف، شخصيت اصلي فيلم «... و عدالت براي همه»، سرپيكويي ديگر است. كارمندي كه در برابر سيستم مافوقش ميايستد و تاوان كارش را نيز پس ميدهد. اما آرتور كركلند در انتهاي «... و عدالت براي همه»، مقصر اصلي را رسوا ميكند، حتي اگربه قيمت از دست رفتن كارش تمام شود. در نماي پاياني فيلم، او را تنها روي پلههاي ساختمان دادگاه ميبينيم تا تمايز او و محيطش بيشتر مشخص شود. («سرپيكو» هم داراي چنين پاياني بود. فرانك سرپيكو به همراه سگش در حاشيه خياباني نشسته بودند و مردمي كه او را نميشناختند، از كنارش رد ميشدند، بدون اين كه نيم نگاهي هم به او بيندازند). طغيان پاچينو در سكانس دادگاه «... و عدالت براي همه» را ميتوان در حكم آغاز دوران دوم كاري او دانست. در «گشت زني» (ويليام فريدكين، 1980)، او نقش پليسي را ايفا ميكرد كه آن قدر بيپرواست كه براي يافتن يك قاتل با گرايشات جنسي غيرمعمول، خودش را در نقش يكي از هم پالگيهاي او درمي آورد و وارد دسته آنها ميشود. برايان ديپالما براي بازسازي فيلم «صورت زخمي»، كلاسيك گانگستري هوارد هاوكس، احتمالا هرگز نميتوانست بازيگري بهتر از آل پاچينو انتخاب كند. پاچينو به ويژگيهاي شخصيتي توني مونتانا، كمي خشونت و اغراق در حركات را اضافه كرد و نتيجه، كاراكتري شد كه با جسارت تمام سعي ميكرد قيد و بندها را از پايش باز كند، اما سرانجام همان عواملي كه بندهاي قبلي را گشوده بودند، او را به نابودي كشاندند. در «درياي عشق» (هارولد بكر، 1989)، پاچينو پليس وظيفه شناس و منضبطي بود كه براي حل يك پرونده جنايي، ناچارا ژست بيخيالي و بيقيدوبندي به خودش ميگرفت و همين كار كمكم روي زندگي شخصياش هم اثر ميگذاشت. در «پدرخوانده 3» (كاپولا، 1990) مرز بين كار و خانواده بيش از هميشه براي مايكل كورلئونه از بين رفته است. مايكل در اوج دوران كاري خود قرار دارد. ولي از آن سو تكليفش با زندگي شخصياش روشن نيست. در «گلن گري گلن راس» (جيمز فولي، 1992)، ريكي روما (با بازي پاچينو) از همه كارمندان آن بنگاه معاملات املاك، فردگراتر و صريحتر است و در نهايت به طرز كنايه آميزي اوست كه گليم خودش را از آب بيرون ميكشد. كلنل كور «بوي خوش زن» (مارتين برست، 1992)، آن قدر تكرو است كه دوست ندارد جوانك همراهش، دستش را بگيرد و نهايتا به تنهايي از عرض خيابان عبور ميكند. در فيلم «راه كارليتو» (دي پالما، 1993)، كارليتو بريگانته ميخواهد از گذشته پرشروشورش فاصله بگيرد و زندگي آرام و محتاطانهاي را آغاز كند. اما اصل او همان زندگي بيقيد و بند گذشتهاش است و او را گريزي از اين زندگي نيست. اين بيپروايي و تمايز كاراكترهاي آل پاچينو تا جايي پيش رفت كه در فيلم «وكيل مدافع شيطان» (تيلور هكفورد، 1997)، پاچينو در نقش شيطان (احتمالا بيقيد و بند ترين كاراكتر تاريخ!) ظاهر شد. در اين ميان، مايكل مان احتمالا بيشتر از هر كس ديگري، قابليت پاچينو براي درخشش در چنين نقشهايي را دريافته بود. بنابراين نقشي را به پاچينو سپرد كه انگار اختصاصا براي او نوشته شده بود. كاراكتر وينسنت هانا در «مخمصه» (مان، 1995)، جامهاي بود كه براي قامت پاچينو دوخته بودند و اين گونه شد كه پاچينو يكي از بهترين بازيهاي خود را در قالب نقشي آفريد كه از قضا بيشترين نزديكي را به ويژگيهاي دوران دوم بازيگري او دارد. با همان تند و تيزي و به هم ريختگي و آشفتگي زندگي شخصياش و از آن سو، هوشمندي و قاطعيت كاري او و تاثير ناگزيري كه اين دو بر هم ميگذارند. (كه رد همه اين ويژگيها را ميتوان از زمان فيلمهاي قبلي پاچينو، از جمله «صورت زخمي» و «درياي عشق» و«پدرخوانده 3 » دنبال كرد). انتهاي دهه 90 را ميتوان پايان دوران دوم بازيگري پاچينو دانست. در اين مرحله هم مايكل مان با فيلم «نفوذي» (1999)، تاثير به سزايي در تغيير مسير پاچينو داشت. نماي پاياني اين فيلم، كه در آن پاچينو از كارش در تلويزيون كنار ميكشد و از در خارج ميشود، را ميتوان آغاز دوران سوم بازيگري او دانست. پاچينو در اين دوره، بهترين بازيهايش را در نقش آدمهايي انجام داد كه به آخر خط ميرسند و در مقابل فشار محيط يا تقدير، تاب مقاومت ندارند. آدمهايي كه انگار هر چه بيشتر دست و پا ميزنند، بيشتر فرو ميروند. اشخاصي كه در مسير حركت شان (كاري يا شخصي) دچار لغزشي ميشوند و اين لغزش در نهايت منجر به تباهي آنها ميشود. در «بي خوابي» (كريستوفر نولان، 2002)، مرگ ويل دورمر در پايان ماجرا، حالتي تقديري و آگاهانه دارد. از آن دست اتفاقاتي كه تماشاگر از اواسط فيلم متوجه وقوع آن ميشود و فقط آرزو ميكند چنين اتفاقي در پايان رخ ندهد. در «مردمي كه ميشناسم» (دانيل آلگرانت، 2002)، آل پاچينو، وكيل مجرب و كاركشتهاي است كه براي يك شب مسئوليتي ميپذيرد و تاوان آن را با نابودياش پس ميدهد. در «تازه كار» (راجر دونالدسون، 2003) هم قضيه چيزي جز اين نيست. ورود آن مامور تازه كار به بازيهاي خطرناك فرجامي جز مرگ والتر برك باقي نميگذارد. در «تاجر ونيزي» (مايكل رادفورد، 2004) حتي دختر شايلاك هم عليه رسم و رسوم او عمل ميكند تا شايلاك به اين بينديشد كه در مسير پرورش دخترش، دچار چه خطا يا اشتباهي شده كه كار به اينجا كشيده است. در سالهاي اخير، پاچينو يكي دو بار سعي كرد تا كاراكترهايي از جنس دوران دوم بازيگرياش را جان ببخشد، اما اين كار نتيجه مناسبي را به بار نياورده است. در «88 دقيقه» (جان آونت، 2007)، آل پاچينو قرار است پليسي باشد به اندازه همان نقشهاي ده پانزده سال قبلش مجرب و كاركشته و بيپروا، اما از آن سو آشفته و سردرگم در زندگي شخصياش. در «قتل عادلانه» (آونت، 2008) هم كه تا اواخر كار به نظر ميرسد پاچينو نقش پليس معقول، آرام و منطقي كار را دارد، در انتها با يك پيچش داستاني متوجه ميشويم كه قضيه برعكس است. اما سابقهاي كه تماشاگر از پاچينو در ذهنش دارد، باعث ميشود تا اين پيچش هم در نهايت چندان براي تماشاگر غافلگيركننده نباشد. آخرين كار تصويري پاچينو (كه هنوز در معرض داوري عموم قرار نگرفته)، «تو جك را نميشناسي» (بري لوينسن، 2010) ميباشد. در اينجا پاچينو نقش دكتري را بازي ميكند كه بيش از 130 بيمار لاعلاج را كشت و نهايتا طي دادگاهي جنجالي، به خاطر قتل درجه 2 به زندان محكوم شد. از يك طرف، كاراكتر جك كووركين، ميتواند ادامه دوران سوم بازيگري آل پاچينو باشد. آدمي به ته خط رسيده كه سعي ميكند با كشتن بيماران لاعلاج، به آنها لطف كند. از سوي ديگر پاچينو ميتواند اين كاراكتر را به صورت يك بدمن اصيل بياحساس به تصوير بكشد كه با كشتن بيماران، تنها سعي ميكرد احساس دروني خودش را ارضا كند. گرچه به دلايل مختلفي (از جمله نام فيلم كه انگار تماشاگر را مخاطب قرار داده و ميخواهد ابعاد جديدي از اين كاراكتر واقعي را به رخ تماشاگر بكشد يا از طرف ديگر حضور بازيگر كاريزماتيكي چون آل پاچينو در اين نقش)، به نظر ميرسد كه گزينه اول، بيشتر مقرون به حقيقت باشد، ولي نهايتا بايد منتظر ماند و ديد كه آيا آل پاچينو با حضور در نقش اين دكتر، نقطه اوج ديگري را بر كارنامه دوران سوم بازيگرياش به ثبت خواهد رساند يا «تو جك را نميشناسي» را ميتوان آغاز مرحلهاي ديگر براي يكي از معدود اساطير زنده سينماي دنيا دانست: آل پاچينو. .....................................
درباره بازيهاي برجسته آلپاچينو در دهه 70 بازيگري براي دهه طلايي سينما پاچینوی دهه 70 دهه 70 میلادی شرایط و خصوصیات خاص خودش را داشت و طبعا سینمای دهه 70 هم به همین ترتیب. سینما و دنیای بازیگری در این دهه نیاز به چهره ای تازه داشت تا آنچه را که تماشاگران و سینماگران به آن نیاز داشتند را در اختیارشان بگذارد. چهره معصومی که همواره درانتظار طغیان است. در این میان آل پاچینو با توانایی و استعداد تکرارنشدنی و جادوی چشمانی که هر آن قدرت سحر کردن تماشاگر را داشت از راه رسید.
بدین ترتیب دنیای بازیگری در دهه 70 تحت تاثیرحضور پاچینوی تازه از راه رسیده قرار گرفت. اندکی درنگ درنقش آفرینیهای آل پاچینو در مجموعهای از مهمترین فیلمهای دهه 70 ما را بیش از پیش در این باره مطمئن میکند که او مهمترین و تاثیرگذارینترین بازیگر این دهه بوده است. در این یادداشت به سه نقشآفرینی مهم آل پاچینو در دهه 70 میپردازیم: مایکل کورلئونه (پدرخوانده 1و2 اثر فرانسیس فورد کاپولا) 1972 – 1974: وقتی فرانسیس فورد کاپولا پاچینوی جوان را که تا قبل از آن تنها یک بازی مهم سینمای در کارنامهاش داشت به عنوان بازیگر نقش مایکل انتخاب کرد تا او را در کنار مارلون براندو بزرگ قرار دهد،هیچ کس گمان نمیکرد پاچینو بتواند با یکی از کنترل شدهترین و حساب شدهترین بازیهای تاریخ سینما چنان شمایل جاودانهای از شخصیت مایکل کورلئونه را به نمایش بگذارد که تصور بازیگر دیگری به جای او را در این نقش غیر ممکن جلوه دهد. شخصیت مایکل کورلئونه یکی از پیچیدهترین شخصیتهای دهه 70 میلادی بود و پاچینو با ظرافت تمام تبدیل شدن مایکل از یک جوان معصوم و بی آزار را به یکی از قدرتمندترین و بیرحمترین سران مافیا به نمایش گذاشت. مایکل جوان بر خلاف پدرش چندان نسبت به اطرافیانش دل رحم نبود، او نه مثل سانی عجول و احساساتی بود و نه مثل فرودو ضعیف و ساده لوح. مایکل کورلئونه قاطع، متعصب و منطقی بود، به طوری که به هیچکس باج نمیداد، حتی به نزدیکترین دوستانش. و این پاچینو بود که توانست این شخصیت را بهگونه ای اجرا کند که هر وقت وارد کادر میشد فضا را سنگینتر میکرد. پاچینو در این فیلم با نگاه، راه رفتن و یا حتی تکیه دادنش به مبل و پا رو پا انداختنش جنبههای مختلفی از قدرت و شکوه شخصیت مایکل را به رخ تماشاگر میکشد، او دراین فیلم با آرامشی خاص جنبههای مختلف شخصیت به شدت درونگرای مایکل کورلئونه را نشان میدهد. شاید هیچ بازیگری تا به امروز چنین اجرای دقیق و تحسین برانگیزی از قدرت بر پرده سینما را به نمایش نگذاشته باشد. پالین کیل در نقدش بر فیلم «پدرخوانده» درباره نقشآفرینی آل پاچینو چنین مینویسد: «بازی او خارق العاده و بزرگ است، بی آنکه خودنمایانه و نمایشی باشد» و این شاید بهترین توصیف برای نقش آفرینی با شکوه آل پاچینو کبیر در نقش مایکل کورلئونه باشد. فرانک سرپیکو (سرپیکو اثر سیدنی لومت) 1973 «سرپیکو» بر اساس زندگی واقعی فرانک سرپیکو ساخته شد و به محبوبیت فراوانی بین سینما دوستان دست پیدا کرد. محبوبیتی که بخش عمده آن متعلق به نقش آفرینی فراموشنشدنی پاچینو در نقش فرانک سر پیکو بود. «سرپیکو» داستان پلیسی را روایت میکند که از همان ابتدای ورودش به سیستم پلیس نیویورک با دیگر همکارانش فرق دارد، چه از لحاظ چهره و نحوه لباس پوشیدن و چه از لحاظ رفتار و طرز تفکر. سرپیکو به هیچ عنوان روحیه محافظهکارانه و سودجویانه همکارانش را ندارد. او نماد یک وجدان بیدار در دل سیستمی است که فساد در جای جایش رخنه کرده و تمام تلاشش را هم برای مقابله با آن میکند. فرق سرپیکو با دیگران در این است که هم انسان درست کاریست و هم برخلاف دیگران خودش را اسیر خیلی از مسئولیتها و قید و بندهای زندگی نکرده است. نه همسری، نه بچهای و نه کارهایی که برایش خرج اضافه داشته باشند. این رهایی و بی قید و بندی باعث شده که او برخلاف دیگران پا روی وجدانش نگذارد و امکان این را داشته باشد که خود را وقف مبارزه با رشوهخواری در سیستم پلیس کند. پاچینو با هنرمندی نقش فردی که ازفساد متنفر است و تاوان سنگینی بابت مبارزه با آن میپردازد را ایفا میکند. پاچینو هنگام بازی دراین نقش به قدری درگیر آن شده بود که یک بار راننده کامیونی را به جرم آلوده کردن هوا دستگیر کرد، غافل از این که او پاچینوست و نه فرانک سر پیکو. سانی ورتزیک (بعد از ظهر نحس) 1975 ایفای نقش سانی در فیلم «بعد از ظهر نحس» یکی از نقاط برجسته کارنامه بازیگری پاچینو است. فیلم ماجرای واقعی بانک زدن سانی و رفیقش سال را در بروکلین نیویورک روایت میکند. «بعد از ظهر نحس» بیش از آن که درباره بانک زنی و سرقت باشد درباره تلاش بی امان فردی برای رسیدن به رویاهایش است. فردی که احساس میکند هیچ گاه در زندگیاش مورد توجه نبوده و هیچ کار مهمی انجام نداده است. سانی ذاتا آدم بد و خلافکاری نیست و قصد آسیب رساندن به کسی را ندارد. او که در ابتدا تنها یک دزد معمولی بانک است به مرور تبدیل به فردی ضد سیستم میشود که بین مردم هم محبوبیتی بدست میآورد از طرفی در بین گروگانهای بانک هم نه تنها شخصیتی تنفر برانگیز نیست بلکه گاهی همدلی آنها را هم برمیانگیزد. سانی همواره در زندگیاش از قوانین متنفر بوده و آنها را باعث عدم پیشرفتش میدانسته و با این کار به نوعی قصد انتقام گرفتن از همین قوانین دستوپاگیر را دارد، او درقسمتی از فیلم به یکی از ماموران اف بی آی میگوید: « ترجیح میدهد او را به خاطر تنفرشان ازاو بکشند و نه وظیفهشان». نقشآفرینی پاچینو در این فیلم اصلیترین عامل باورپذیری آن است. پاچینو به خوبی استیصال و درماندگی شخصیت سانی را منتقل میکند که یکی از بهترین لحظات آن در سکانس پایانی فیلم است که شاهد این هستیم که چطور پاچینو با چشمانی بهتزده و بغضی که در آستانه ترکیدن است حسرت حاصل از نابودی رویاهای سانی را به نمایش میگذارد. بازی پاچینو در این فیلم به قدری مورد استقبال قرار گرفت که مجله پرومیر در سال 2006 نقش آفرینیاش در این فیلم را به عنوان چهارمین نقش آفرینی برتر تاریخ سینما انتخاب کرد.
منبع: تهران امروز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 13:9 توسط مازیار |
|
|
والکیری ( Valkyrie) فیلمی در مورد تاریخ آلمان نازی در طول جنگ جهانی دوم است که اواخر سال ۲۰۰۸ اکران شده است. داستان فیلم در مورد طرح ۲۰ ژوپیه است که در مورد تصمیم افسران ارتش نازی مبنی بر ترور هیتلر و بعد از آن کنترل کشور از طریق عملیات والکیری است. این فیلم توسط برایان سینگر کارگردانی شده است و تام کروز در این فیلم در نقش سرهنگ کلوس ون استفنبرگ طراح ترور هیتلر نقش آفرینی کرده است.
به دلیل اعتقاد تام کروز به ساینتولوژی اختلاف نظرهای مبنی بر بازی او در این نقش بین سیاستمداران آلمانی و اعضای خانواده استفنبرگ وجود داشت. در تاریخ انتشار این فیلم چند بار تغییر پیش آمد.
|
||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 18:48 توسط مازیار |
|
||||||||||||||||||||||
سکوت برهها (فیلم)
سکوت برهها ( The Silence of the Lambs) فیلمی وحشتناک/هیجان آور به کارگردانی جاناتان دمی و محصول سال ۱۹۹۱ آمریکا میباشد.داستان فیلم مربوط به دکتر روانشناسی است که با استفاده از علم روانشناسی میتواند محیط اطراف خود و انسان های آن را تحت تأثیر قرار دهد و خیلی راحت بر آنها مسلط شود. کم تر کسی میتوانست جلوی او طاقت بیاورد وی علی رغم کارهایش فردی آزادی خواه بود و میخواست مانند بقیه انسان ها زندگی کند ولی پلیس مسئله را بسیار خطرناک دانسته بود و سعی میکرد وی را در زندان های امنیتی نگهداری کند . وی به خون خواری نیز معروف شده و در مواردی به کندن پوست صورت، جویدن گردن و رگ های قربانی نیز دست میزد . عوامل این فیلم جوایزی معتبری همچون جایزه اسکار ، جایزه بفتا و گلدن گلوب را بخاطر حضور در این فیلم دریافت کردند . این فیلم با داستانی به قلم توماس هریس میباشد. کلاریس دانشجوی جوانی است که در کادر سازمان اف بی آی به کار و تحصیل اشتغال دارد. روزی به او خبر میدهند که قاتل خطرناکی چند زن را اینجا و آنجا کشته و پوست تن آنها را کنده است. یکی از روسای کلاریس او را مامور رسیدگی به این پرونده میکند و در آغاز او را به دکتر هانیبال لکتر معرفی میکند ، دکتر لکتر خود به گونهای دیگر قاتل خطرناکی است که در زندان به سر میبرد. دکتر لکتر که به آدمخواری شهرت دارد همسرش را در یک کلام خورده است. رئیس به کلاریس میگوید که لکتر میتواند او را به دستیابی به قاتل راهنمایی کند. کلاریس در یک زندان ویژه به ملاقات دکتر لکتر میرود و در فضایی رعب آور بین او و دکتر لکتر رابطهای استثنایی برقرار میشود که طی آن کلاریس رازهای کودکی خود را بر او می گشاید بدین سان دیو با فرشته ارتباط برقرار میکند کلاریس از او میخواهد که در یافتن قاتل زنان که خود را بوفالو بیل معرفی کرده کمک کند.هانیبال به او کمک میکند و کلاریس سر نخی را میابد که در ادامه آن به خانه بوفالو بیل میرسد. اما بوفالو بیل دیوانهای دو جنسی است که حرفه اصلی او خیاطی است و با پوستی که از تن قربانیان خود میکند برای خود لباس می دوزد. هنگامی که کلاریس به خانه او وارد میشود و با کشیدن هفت تیر در صدد دستگیری او برمی آید بوفالو در یک لحظه از غفلت کلاریس استفاده میکند و در خانه پیچ در پیچ و ترسناکش مخفی میشود.او برق را قطع میکند و کلاریس در تاریکی در حالیکه صدای متن صحنه نفس زدن های هراسناک او و فریادهای کمک دختری است که بوفالو او را در گودالی حبس کرده به تعقیب او دست میزند.بوفالو کلاریس را تعقیب میکند و درست در لحظهای که می خواهد هفت تیرش را شلیک کند، کلاریس با صدای کلیک هفت تیر، به جهتی که صدا از آن سو خواهد آمد شلیک میکند. بوفالو در خون خود می غلتد همزمان دکتر لکتر در ازاء کمک به کلاریس به زندان بهتری منتقل شده، دو تن از زندانبانان خود را میکشد و در لباس پلیس از زندان می گریزد اما کلاریس بی خبر از همه جا در جشن فارغ التحصیلی شرکت دارد. گل، شادی، شیرینی و آرامش و آنگاه یک تلفن، تلفنی برای کلاریس، تلفن از هائیتی است دکتر لکتر است که در آنسوی سیم فارغ التحصیلی کلاریس را شادباش میگوید. جوایز
فروش گیشهها
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 دی1388ساعت 17:56 توسط مازیار |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من این وبلاگ رو به تمام عاشقان سینما تقدیم میکنم.
خواهشمندم بانظراتتان, من را در بهتر ساختن این وبلاگ یاری کنید. با تشکر. مازیار |
|
RSS
|